چگونه محدودیت های ذهنی به محدودیت های واقعی تبدیل می شود.

 چگونه محدودیت های ذهنی به محدودیت های واقعی تبدیل می شود.  

اگر آماده اشتباه کردن نباشید، هیچ وقت فکر نابی به ذهنتان نمی رسد.

اگر از اشتباه کردن بترسید، هیچ وقت کاری را شروع نخواهید کرد. 

من اخیراً یک داستان عالی خواندم، درباره یک دختر کوچولو شش ساله که سر کلاس نقاشی بود. ته کلاس نشسته و نقاشی می‌کشید.

معلمش می‌گفت که این دختر کوچولو به ندرت به درس توجه می‌کرد، ولی در درس نقاشی داشت توجه می‌کرد. معلم که این موضوع برایش خیلی جالب بود، رفت بالای سر دخترک و پرسید : چی می‌کشی؟

دخترک گفت: دارم عکس خدا رو می کشم.

معلم گفت: اما کسی که نمی دونه خدا چه شکلیه

دخترک جواب داد: تا یک دقیقه دیگه می فهمند چه شکلیه

بچه ها شانس خودشان را امتحان می کنند، و از اشتباه کردن نمی ترسند. نمی خواهم بگم که اشتباه کردن با خلاق بودن یک چیزه. اما چیزی که می دانیم اینه که اگه آماده اشتباه کردن نباشید، هیچ وقت فکر نابی به ذهنتان نمی رسد .

وقتی بچه ها بزرگ می شوند بیشترشان  این قابلیت را از دست می‌دهند و تبدیل به کسانی می شوند که از اشتباه کردن می ترسند. سیستم آموزشی اشتباه را تبدیل به گناه می‌کند. نتیجه اش اینه که کودکان را پرورش می دهند که از ظرفیت های خلاق خود بیرون بیایند.

در سیستم آموزشی، اشتباه کردن بدترین کاریه که می‌توانید بکنید.  سیستمی که(نحوه نمره دادن ، …)  ما را از اشتباه کردن می‌ترسانند.

کارآفرینان کسانی هستند که بارها و بارها اشتباه کرده‌اند و زمین خورده اند ولی ایستاده‌اند و دوباره حرکت کرده‌اند.

 

در مراحل شکل گیری نظام باورهای انسان (خانواده، مدرسه، دوستان، محیط، …)، و یا در مراحل برنامه ریزی ضمیر ناخودآگاه ( اتوپایلوت ) ما محدودیت‌هایی ذهنی و مسیر حرکتی را می پذیریم که به ما آموزش داده اند. مواردی که محدودیت های واقعی و مسیر واقعی حرکت وجودی ما شده است.      

در متن زیر نتیجه‌ی آزمایشات ِایجاد محدودیت برای برخی موجودات زنده عنوان شده، بسیار جالب است ، حتما بخوانید، براستی آنچه تاکنون درباره ناتوانیهای ما به ما گفته شده و سانسور و خفقان چه تاثیر عمیق و پنهانی بر ما و ذهن ما دارد:

 

چگونه محدودیت های ذهنی به محدودیت های واقعی تبدیل می شود.  

 گروهی از دانشمندان ۵ میمون را در قفسی قرار دادند ، در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان موز گذاشتند . هر زمان که میمونی بالای نردبان می رفت دانشمندان بر روی سایر میمون ها آب سرد می پاشیدند .

پس از مدتی ، هر وقت که میمونی بالای نردبان می رفت سایرین او را کتک می زدند . پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی رغم وسوسه ای که داشت جرات بالا رفتن از نردیان را به خود نمی داد .

دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون ها را جایگزین کنند . اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت . پس از چند بار کتک خوردن ، میمون جدید با این که نمی‌دانست چرا ! اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود .

میمون دومی جایگزین گردید  و همان اتفاق تکرار شد . سومین میمون هم جایگزین شد و دو باره همان اتفاق (کتک خوردن ) تکرار گردید . به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند .

آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از ۵ میمون بوده که با این که هیچگاه آب سردی بر روی آنها پاشیده نشده بود ، میمونی را که بالای نردبان می رفت را کتک می زدند .

اگر امکان داشت که از میمون ها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان می رود را کتک می زنند شرط خواهیم بست که جواب آنها این خواهد بود ،” من نمی دانم این اتفاقی است که اطرافمان می افتد . ”  

 

چگونگی تبدیل محدودیت های ذهنی به واقعی در انسان:

 از آنجا که نحوه‌ی عملکرد مغز جانوران از این نظر بسیار شبیه به هم است ما  می‌توانیم از این آزمایشات بفهمیم که ما هم محدودیت‌ها و آداب و رسومی را می‌پذیریم که واقعیت نیستند.

در کشور انگلیس راننده‌ها به چراغ راهنمایی اهمیت نمی‌داند، مانعی به عنوان مبلغی معادل درصد زیادی از قیمت ماشین را به عنوان جریمه عبور از چراغ قرمز در نظر گرفتند. برای دفعه اول راننده یا پدر خانواده وقتی از چراغ قرمز عبور می‌کرد با مانع جریمه روبرو می‌شد، لذا برای دفعه بعد از ترس جریمه دیگر از چراغ قرمز عبور نمی‌کرد.

فرزند رفتار پدر را می‌دید، خیابان خلوت یا نصف شب پدر پشت چراغ قرمز می ایستاد تا چراغ سبز شود. فرزند عدم عبور از چراغ را می‌دید ولی علت اصلی یعنی ترس پدر را نمی‌دید و کم کم عدم عبور از چراغ قرمز تبدیل به فرهنگ جامعه می‌شد، همانند فرهنگ بستن کمربند ایمنی.     

 

نتیجه:

به ما می‌گویند یا ما به خود می‌گوییم نمی‌توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می‌شود محدودیت‌های ذهنی به محدودیت‌های واقعی تبدیل می‌شوند و به همان محکمی!

اکثر انسان‌ها مسیری را می‌پذیرند که برای آنها برنامه‌ریزی کرده‌اند. اکثر انسان‌ها همانند گله بوفالوها به دنبال گله می دوند. 

باید این سوال مهم را از خود بپرسیم که:

چه مقدار از برنامه‌ریزی ضمیر ناخودآگاه (اتوپایلوت) ما دست خودمان بوده است، و یا چه مقدار آنچه ما واقعیت می‌پنداریم، واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست؟!

 

نوشته های مرتبط:

کارشناس جذب موفقیت شوید. 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *